سلناسلنا، تا این لحظه: 13 سال و 2 ماه و 15 روز سن داره

سلنا فرشته کوچولوی مامان و بابا

لحظه های شیرین

دخترگلم تاحالا که یکساله شدی لحظه های شیرین زیادی رو برای من و باباته ایجاد کردی، اولین باری که غلط زدی4ماهگی،  اولین باری که خودت نشستی. 7ماهگی، اولین دندونی که درآوردی 10 ماهگی،  اولین ایستادنت. یکسالگی، حرفهایی که زدی تاحالا ماما، بابا، دد، دت، بد و... اولين باري كه توي رورويك نشستي 5 ماهه بودي گلم اولين شمالي كه رفتيم آبان ماه سال 1392 بود و شما سه ماه داشتي  ​ يه روز خوب بهاري با مامان و بابات در پارك ثاراله كه شما 7 ماهه بودي و تعطيلات عيد سال 1393 بود ، اولين بهار زندگيت امروز براي اولين بار در سن يكسالگي سوار تاب شدي نميدونم چرا تاالان ميترسيدم بزارمت روي تاب راستی کم کم میخوای قاشق ر...
1 شهريور 1393

تولد

بالاخره این انتظار تموم نشدنی تموم شد وساعت 4بعداز ظهر روز سه‌شنبه 15مردادسال92 توی بیمارستان کسری دکتر عمید دختر خوشگلم. رو بدنیا آورد و بعد از 9 ماه انتظار سخت سلنای نازنینم رودیدیم چه احساس قشنگی بود... اون شب از خوشحالی تاصبح بیدار. بودم و خدارو شکر میکردم.   ...
29 مرداد 1393

آغاز

25آذر سال 91 بود حدود ساعت 3نصفه شب بود که یهو از خواب پریدم و انگاریه کسی بهم گفت که حامله ام... تا صبح بیداربودم و نگران و مضطرب، فقط فکر میکردم که باید سقط کنم صبح که شدخبر رو. به بابایی دادم که امروز باید برای سقط برم،بابات به شدت مخالفت کرد منم که خیلی نگران اینکار بودم از این مخالفت خوشحال شدم،  خلاصه بدون هیچ آزمایش و دکتری خبر حاملگی رو به همه دادم و... البته توي شركت كه از اين موضوع با كسي صحبت نكردم و فقط به همكارم خانم مختاري كه خيلي از حرفامو به اون ميزدم گفتم چون اون خودش ي دختر داشت و تجربه هم داشت و نياز داشتم با كسي درد دل كنم و از تجربياتش استفاده كنم، حتي به هيچ كدوم از دوستام توي شركت هيچي نگفتم تا 4 ماهگي كه كم...
29 مرداد 1393